Friday, April 11, 2008


با شکوه روایت کردن روایتی بی شکوه


گرچه می دونم که
غرورانگیز ،
با شکوه و
غبطه برانگیز
نیستش
داستان زندگیه من
با شکوه مثه زندگیه
نیچه ،
ون گوک ،
کوبریک ،
اسمیت ،
فاکنر ،
یا خیلییای دیگه
و حتی اینم می دونم
که خودمم
نیستم اون کسی که
کسی دیگه بخاد جاش باشه
اما با تمام اینا
من
باشکوه
روایت می کنم
تموم زندگیه بی شکوهمو
تموم خود همین جوریمو
اونم نه واسه دیگرون
بلکی تنها واسه خودم
اونم نه جلو چشه دیگرون
بلکی تنها تو تنهاییام
مثه شبا قبل خواب
مثه صبا وقتی جلوی آینه صورتمو می زنم ،
آره دیگه من اینجوریم
هر روز
در روز
چن باری
خودمو واسه خودم روایت می کنم .

Wednesday, April 02, 2008

فرسایش


می گه : تو مثل یه کوه دردی !
می گم : توام مثل یه دره ی درد !
می خندیم . . .
: اگه ما رو بذارن رو هم می شیم یه زمین صاف !
می خندیم . . .