فراموشی زدگی
شاید اگه چن سال دیگه
تو و اون دختره
ببینید همدیگرو
تو خیابون یه دفعه
اون دختر بیاد جلو و بگه " ببخشید آقا ساعت چنده ؟ "
توام مثلا بهش بگی " ساعت سه و نیمه "
بعد اونم می خواد برگرده بره که یه دفعه می گه " من شما رو جایی ندیدم ؟! "
توام بگی " منم داشتم به همین فکر می کردم
" که چقدر چهره ی شما برام آشناس "
بعد خندتون بگیره و
تو بگی " گاهی از این جور چیزا پیش میاد
" آدم خیال می کنه آشنایی رو دیده "
اونم بگه " بله گاهی اوقات اینجوری میشه
"در هر صورت مرسی "
توام بگی " خواهش می کنم "
بعدشم از هم دور شید و
به راهتون ادامه بدید
و تنهایی به این فکر کنید که
چقد شبیش بود یا شایدم خودش بود
اما آخرشم نفهمید که شبیه کی یا خود کی ؟
برای حمید