Tuesday, March 04, 2008

فراموشی زدگی
شاید اگه چن سال دیگه
تو و اون دختره
ببینید همدیگرو
تو خیابون یه دفعه
اون دختر بیاد جلو و بگه " ببخشید آقا ساعت چنده ؟ "
توام مثلا بهش بگی " ساعت سه و نیمه "
بعد اونم می خواد برگرده بره که یه دفعه می گه " من شما رو جایی ندیدم ؟! "
توام بگی " منم داشتم به همین فکر می کردم
" که چقدر چهره ی شما برام آشناس "
بعد خندتون بگیره و
تو بگی " گاهی از این جور چیزا پیش میاد
" آدم خیال می کنه آشنایی رو دیده "
اونم بگه " بله گاهی اوقات اینجوری میشه
"در هر صورت مرسی "
توام بگی " خواهش می کنم "
بعدشم از هم دور شید و
به راهتون ادامه بدید
و تنهایی به این فکر کنید که
چقد شبیش بود یا شایدم خودش بود
اما آخرشم نفهمید که شبیه کی یا خود کی ؟
برای حمید

2 comments:

Anonymous said...

سخته و عذاب آور . دارم خودمو عادت می دم موقع خواب ، به خاطر سردردام و بی خوابیام از قرص استفاده نکنم . حتی اگه شده مدت زیادی تو جام این ور و اون ور شم . اما امشب نمی تونم . باید سریعتر بخوابم . به فردا احتیاج دارم . باید دور شم ؛ از فکرای آشفته ی این روزی که هنوز توشم . روزی که دیگه برام روز و شب نیست ؛ یه تعداد ساعت و لحظه س که باید رد شه . پتو رو کنار زدم . دارم از اتاق خارج می شم . همه خوابن . تو آشپزخونه ام . از جعبه ی قرص تو یخچال یه قرص خواب پیدا می کنم . با یه ته لیوان آب قورتش می دم .
برگشته ام به جام . تاریکی پشت پنجره . ثابت موندن نگام به اون . سنگین شدن پلکام رو احساس می کنم ……………………………
سیاهی . واضح شدن . تاریکی پشت پنجره . اذان . دیگه چشمام باز شده . صدای اذان صبح می یاد . ای خدا ، فکرام . فکرای آشفته م . دوباره تو سرم دارن شکل می گیرن . چرا ؟ هیچ وقت این موقع بیدار نمی شدم . با اینکه اون شبا حتی قرص هم نمی خوردم . از خواب که می پرم ، خیلی سخت دوباره خوابم می بره . فکرای دیشب دیگه ذهنم رو مال خودشون کردن . اما هنوز طوری نشدن که اذیتم کنن ؛ مثل دیشب . ای خدا . چقدر سخت خوابم برد . الان یه خرده راحترم . خستگی دیشب رو ندارم . بالشت رو زیر سرم پیدا می کنم . دنبال یه جای سرد رو بالشت می گردم . لحاف از روم کنار رفته و دورتر از من تو یه گوشه جمع شده . انگار شب آشفته ای رو گذروندم . چشمام رو دوباره می بندم . خوابام یادم می یاد . اما نمی تونم بهشون فکر کنم . فقط یادم می یاد و بعد یادم می ره . نه نمی شه . پلکام دوباره باز شدن …………………………..
با صدای بسته شدن دری بیدار شدم . هوا هنوز تاریکه . به خودم می گم نباید زیاد گذشته باشه . چراغ راهرو روشن می شه . تو روشنایی نوری که از راهرو تو اتاق می افته می تونم ساعت رو ببینم . نه و ده بیست دیقه شبه . نمی تونم فکرام رو جمع کنم . بیشتر از بیست ساعته خواب بودم .
پنج شنبه 14 بهمن 84

دایی ، به تاریخ نوشته دقت کن . این ، مال همون روزاییه که تو هم یادته .
شاید ابتدایِ شروعِ همون فراموش زدگی که تو شاید انتهاش رو گفتی .
در کل دایی جون خیلی مخلصیم . من متعلق به همه ملت ایرانم .

Unknown said...

در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند
احمد شاملو